دانلود تیتراژ پایانی مختار
می دونید بعد چند ماه تونستم بیام و این وبلاگ رو به روز کنم؟
می دونید چند وقته حتی خودم نیومدم یه نگاهی به این وبلاگ بندازم؟
حالا با یکم دست پر دارم میام.
اینم لینک دانلود تیتراژ پایانی مختارنامه:
منبع: تبیاندست نوشته های سمباد
می دونید بعد چند ماه تونستم بیام و این وبلاگ رو به روز کنم؟
می دونید چند وقته حتی خودم نیومدم یه نگاهی به این وبلاگ بندازم؟
حالا با یکم دست پر دارم میام.
اینم لینک دانلود تیتراژ پایانی مختارنامه:
منبع: تبیانبالاخره تونستم بعد از یه مدت طولانی یه مطلب جالب و یکم وقت پیدا کنم و توی وبلاگ بذارم.
این مطلب خیلی طولانیه پس پیشنهاد می کنم اگه حال خوندنش رو ندارید یا سیوش کنید یا پرینش رو داشته باشید و سر فرصت بخونین.
"مصطفی براری- با توجه به اینکه غرض نگارنده پرداختن به مسائل شخصی و بررسی سوابق سیاسی دست اندرکاران این فیلم از جمله تهیه کننده و فیلم نامه نویس این اثر محمد علی زم (که از مسئولین هنری دوران اصلاحات و فعالین عرصه سیاسی بوده و علی عطشانی سازنده فیلم پوست موز که هرگز به اکران عمومی نرسید) نیست به افشای روایت پنهان و مغرضانه فیلم دموكراسي تو روز روشن می پردازد.این نقد کمی طولانی است، ازآنجا که داستان فیلم روشن است اما تا حدودی بعضی از سکانس ها که توهین های خود را با لایه های پنهان فلسفی مطرح می کند، به ناچار باید توضیح کامل داده و مثال از صحنه های فیلم بيان شود."
حالا وقتشه برید تو ادامه مطلب...
سلام
امروز بالاخره بعد از مدتها تونستم بیام و وبلاگمو به روز کنم و قسمت سوم داستان رو توی این وب بذاریم.
بدون هیچ
مقدمه ای اینم قسمت سوم داستان با خدا آشتی کن:
یکشنبه بیست و هشتم شعبان. چند روز دیگر بیشتر تا ماه مبارک رمضان نمانده بود. امروز پدرم نوبت دکتر داشت. مجلس زنانه بود ، بعد از نماز مغرب و عشا با پیشوند سخرانی. من و پدرم باید از خانه بیرون می رفتیم. هر هفته با فرهاد به مسجد سر خیابان می رفتم و در برنامه های فرهنگی آن شرکت می کردیم تا مجلس تمام شود. پدرم هم به جلسه ی هیئت مدیره ی مسجد محل می رفت و خودش را سرگرم می کرد. تلافیِ تمام جلسه ی قرآن ها که فقط مردانه بود در می آمد. از خانه بیرون زدم، کسی متوجه من نشد. یعنی اینطور فکر کردم. صدای کلاغ ها گوش را آزار می داد. نسیم ملایمی می وزید. کسی در کوچه نبود، با قدم های آرام تا نانوایی شاطر عباس کز کردم. تازه دستگاه را روشن کرده بود. دیگر خبری از خمیرزن نبود. جوش شیرین شغل خمیرزن را از او گرفته بود. کسی خمیرها را گرد نمی کرد. هیچ کس خمیرهای دایره ای شکل شده را پهن نمی کرد. تمام این کارها ماشینی شده بود، یک نفرهم می توانست نانوایی را بچرخاند. وارد نانوایی شدم. جواب سلام خشک من، سلام و احوال پرسی گرم شاطر عباس از من و تمام خانواده بود. بی اختیار چند نان گرفتم و ار نانوایی خارج شدم. پرتوهای خورشید جای بیشتری برای خود در زمین باز کرده بودند. _ تازه فهمیده بودیم پدرم دیابت دارد._
امروز تصمیم گرفتم ادامه ی داستان با خدا آشتی کن که داستان زندگی یک بچه ی یتیم است را داخل وبلاگ بگذارم.
حالا به ادامه توجه کنید:
درب سفید رنگ خانه ی کوچک و تک طبقه ی رو به رو باز شد. زنی با چادر مشکی از آن بیرون آمد، صدای سرفه ها متعلق به همان زن بود.
لنگ لنگان راه می رفت، پای راستش در گچ بود، هرجا سکویی پیدا می کرد می نشست و جای پای شکسته اش را در دمپایی ای که یک کفی با دو بند به پایش وصل شده بود، درست می کرد.
چقدر طول کشید تا از خانه اش به سر کوچه برسد.
گریه ام گرفته بود. زن، از سر کوچه رفته بود. نمی دانم کجا اما می دانستم که فرشته ها برایم دست تکان می دهند.
آسمان تازه آبی شده بود. مثل هفته های گذشته آل یاسین داشتیم.
چند روزه دیگر بیشتر تا ماه رمضان نمانده بود.
امروز پدرم نوبت دکتر داشت. مجلس، زنانه بود، بعد از نماز مغرب و عشا با پیشوند سخنرانی یک طلبه
صدای پای کسی می آید، از همین نزدیکی، گویا می خواهد مژده ای را به ما بدهد. از صدای پایش پیداست که عجله دارد، خیلی. صدای شکستن چوب می آید. چوبی که بر شاخه های درخت خود را نمایان می سازد. صدای شکستن همان چوبی که در همه ی خانه های ما پیدا می شود. شکستنی که باعث بیرون آمدن شکوفه های سبز و زنده شدن دوباره ی درختان می شود.
گوشهایت را تیزتر کن. صدای دیگری هم می آید. صدای پای نسیمی است که به تنه ی درخت شلاق نمی زند و فقط او را به خاطر دوباره زنده شدنش نوازش می کند.
تمام این صدا ها در این لحظات یک چیز را می گوید.
این ها می گویند:
عید نوروز مبارک
امروز تصمیم گرفتم براتون داستان هایی که خودم می نویسم رو به صورت سریالی تو وبلاگ بذارم برا همین عنوان وبلاگم رو عوض کردم.
چون نمی خواستم وقتتون رو بگیرم از فصلی که به نظرم قشنگ تر از همه بود شروع کردم:
فصل ششم:
پدرم در حال خواندن سوره ی یس بود. با صدای قرائت او از خواب بیدار شدم.
آب قطع بود، مجبور شدم با بطری های آب که از شیر پر شده بودند وضو بگیرم. شروع کردم به خواندن اقامه : أشهد أن لا اله الا الله ، أشهد أن لا اله الا الله
دو رکعت نماز صبح خواندم ، یعنی دو رکعت بود، برای همین دو رکعت خواندم.
مفاتیح را باز کردم، اواسط دعای عهد بودم که صدای سرفه هایی من را می آزرد، دعا که تمام شد از پنجره به بیرون نگاه کردم. صدای سرفه ها از خانه ی روبه رو می آمد، خیلی کوچک بود، دری سفید رنگ، دیوار های ساده و بی آلایش و ... آیفونش تصویری نبود. هر که زنگ می زد باید به خودت زحمت می دادی و در را با دست هایت باز می کردی.
منتظر قطع شدن صدای سرفه ها بودم، اما بیشتر شد.
نگران بودم، مفاتیح را بستم و سجاده ام را جمع کردم. پدرم خوابیده بود، مادر و خواهرم هم همین طور،
امروز مسجد نرفته بودیم. دیرترین فرد خانواده بودم که نماز می خواندم.
سجاده و مفاتیح را سر جایشان گذاشتم. سرفه ها دوباره شروع شد. باز نزدیک پنجره رفتم ، درب سفید رنگ خانه ی کوچک و تک طبقه ی روبه رو باز شد...
ادامه داد...
از اینکه یک ماهی میشه به روز نشدم عذر می خوام.
می خواستم اینجا یه بحثی راه بندازم ببینم اوضاع اجتماعی
چه طوره
موضوع بحث: فقط انقلاب و نظام
خواهش میکنم نظراتتون رو برای همین پست بذارین.